با سلام خدمت دلاور مردان دفاع مقدس، شیران روز و زاهدان شب گردان عمار.
نام شهید سیفی نژاد (غواص عملیات والفجر 8 فاو) آمد با اجازه شما من هم یادی از این عزیز کنم.
اواسط سال 64 گردان ماموریتی در کردستان داشت و در پادگان شهید کاظمی قروه اردوگاه برپا کرده بود. در این ماموریت با شهید عبدالکریم سیفی نژاد آشنا شدم. چهره ای نورانی و دل نشین داشت، دلش مثل چشمه زلال و پاک. به طرز عحیبی مهربان و زودجوش بود. در عبادات و مراسمات دعا پیشقدم و در عین حال خاضع، من که این اوصاف را می گویم به دلیل توجه و زیرنظر داشتن این شهید بود واگر نه دوستان همرزم احتمالا خیلی ایشان را نشناسن و به یاد نیارن و این نیست مگر بخاطر روحیه خضوع و بی ریای این عزیز شهید بود. کریم انگار برنامه ای برای طی مراحل و آمادگی برای وصال دوست داشت تا این چند ماه آخر حضور در این دنیای فانی را با راز و نیازهای عارفانه به پایان برساند. حقیر با دیدن این همه خوبی و معرفت به نتیجه ای نه چندان پیچیده رسیده بودم و آن آینده ای آسمانی برای کریم بود، دنبال فرصتی بودم تا چیزی که در دلم مثل گلی غنچه کرده بود را با این رزمنده اسلام مطرح کنم بالاخره دل به دریا زدم و در یک فرصت مناسب وقتی که شهید سیفی نژاد تنها بود خدمتش رسیدم و پس از سلام و احوال و کمی زمینه سازی مطلب و خواسته خودم رو مطرح کردم، بهش گفتم کریم یه قولی ازت می خوام، با لبخند همیشگی گفت بفرما گفتم قول شفاعت، اول کمی جا خورد ولی زود خودش رو جمع و جور کرد و گفت قبول فقط به یک شرط گفتم چه شرطی گفت تو هم قول بده اگر شهید شدی مرا شفاعت کنی منم زود قبول کردم طبیعی بود این معامله حتما به سود من بود، روسیاهی مثل من قول شفاعتی از یک عارف بظاهر کم سن و سال اما به واقع بزرگ گرفته بود. من که پررو شده بودم ادامه دادم اینطور قبول نیست باید برایم کتبا بنویسی و امضا کنی و شهید عبدالکریم هم روی کاغذی کوچک که مدت ها در جیبم کنار عکس امام خمینی بود برایم نوشت که شفاعتم می کند. کاغذ کوچکی که عمری است چراغ امید را در دلم روشن نگه داشته و دعایم این بوده و هست که لیاقت شفاعت شهید سیفی نژاد و دیگر شهدا را داشته باشم.
خدایا به حق خون شهدا نگاهت را از ما نگیر
یاد و نام شهید عبدالکریم سیفی نژاد و همه شهدای مظلوم انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی و مدافع حرم گرامی و ماندگار باد